راهپیمایى کردن تیم ملی فوتبال ساحلی ایتالیا

راهپیمایى کردن: تیم ملی فوتبال ساحلی ایتالیا Football saheli tim meli Football saheli iran varzeshi-Football bein – tim meli Football saheli italiya

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری خانه «نیما» را سفره‌خانه می‌کنم

مردی که دیوار منزل «نیما یوشیج» را با قدم هایش اندازه می کند، خریدار هست. او عصبانی است که «روز یکشنبه ١٥ نفر با لباس فرم، انگار که به مراسم ختم آدم بزرگی آمد

خانه «نیما» را سفره‌خانه می‌کنم

خانه «نیما» را سفره منزل می کنم

عبارات مهم : دیوار

مردی که دیوار منزل «نیما یوشیج» را با قدم هایش اندازه می کند، خریدار هست. او عصبانی است که «روز یکشنبه ١٥ نفر با لباس فرم، انگار که به مراسم ختم آدم بزرگی آمده اند، در را به زورِ چکش باز کرده اند» و حیاط و منزل را وارسی کرده اند. پیرمردِ همسایه دیوار به دیوار می گوید هنگامی که جماعت می رفتند، گفتند چند روز دیگر وظیفه این منزل معلوم می شود. جهت خریدار که اوقاتش تلخ تر شده است وظیفه از همین حالا معلوم است: «الحمدلله که خونه از ثبت ملی دراومد. می خوام سریعتر اینجا رو سفره خونه کنم.» این را می گوید و زیپ کاپشن چرمی اش را باز می کند و نفس عمیقی می کشد.

خانه «نیما» را سفره‌خانه می‌کنم

سر کوچه «رهبری»ِ امروز و سابقاً «نیما» که کوچه ای سه متری بود و حالا عریض تر هست، منزل نیما کنج حیاطی که عالمی آشغال در آن ولو شده، کز کرده هست. اهل محل می دانند که اینجا منزل «پدر شعر نو» در پایتخت کشور عزیزمان ایران بوده ولی حال و روز منزل دیگر به این اسم و رسم نمی خورد. از دیوار کوتاه کناری می شود سر بلند کرد و وضع حیاط را دید که چند مبل زهوار در رفته کنجش افتاده اند، زمینش پر از آت و آشغال است و درخت ها خشکیده و بی جان اند. منزل هم تعریفی ندارد؛ بنایی پهلوی که رنگ آبی دیوارهای دو اتاق تو در تویش پوسیده، یکی از پنجره هایش را از قاب درآورده و شیشه درها و پنجره های دیگر را شکسته اند.

عکس و نوشته سند نیست

مردی که دیوار منزل «نیما یوشیج» را با قدم هایش اندازه می کند، خریدار هست. او عصبانی است که «روز یکشنبه ١٥ نفر با لباس فرم، انگار که به مراسم ختم آدم بزرگی آمد

سال هاست، در این کوچه، منزل ها عقب نشسته اند و باغ ها به ساختمان های تنگ چند طبقه تبدیل شده است اند. بساز و بفروش ها منتظرند که این منزل هم به چنگشان بیفتد تا سهم خیابان عریض شده است را بدهند و باقی را بسازند و ببرند بالا. منزل نیما با سقف شیروانی و هشت ستون آبی اش وسط ساختمان های یک شکل سنگی، زیبای خفته هست؛ بیغوله ای که ١٦ سال پیش هنگامی که دیوار بیرونی اش را تخریب کردند، «سیمین دانشور» به دادش رسید و در فهرست آثار ملی ثبتش کردند تا سه سال پیش که دیگر اسباب و اثاثیه زندگی هم در آن نماند و شرکت میراث فرهنگی هم یادش رفت که باید مراقبش باشد. ٢ ماه و ١٢ روز پیش صاحب منزل آمد و تابلوی شماره ۴۶۰۳ را از دیوار منزل برداشت و قصه به امروز رسیده که خریدار افتاده به متر کردن منزل تا ببیند بعد از عقب نشینی چقدرگیرش خواهد آمد و سفره منزل جای چند تخت و قلیان خواهد داشت.

از پنجره منزل پیرمرد که صاحب یکی از واحد های همسایه سنگی دست چپ منزل نیماست، پیداست چه بلایی به سر منزل شاعر آمده:«وقتی خالی شد، راه باز جهت آدم های بی خانمان و معتادها باز شد تا از این دیوار کوتاه اوج بیایند، شیشه ها را بشکنند و همه چیز را خراب کنند.» کم و بیش رهگذرانی که گذرشان به این کوچه می رسد، چند دقیقه ای سر و گوشی آب می دهند و پیگیر می شوند که واقعا قرار است تنها یادگار نیما یوشیج در دزاشیب تخریب شود؟

خانم همسایه دیگر کلافه شده. هر روز زنگ منزل اش را می زنند. آنها «فکر می کنند آن منزل از بالکن ما زاویه خوبی دارد.» او ٢٢ سال است که در محله شمیران زندگی می کند و قبل تر منزل را دیده که «اوضاعش بهتر بود، به خصوص تا سه سال پیش که خانواده ای در آن زندگی می کردند.». آن وقت گاه و بی گاه کارشناسی از شرکت میراث فرهنگی به منزل سر می زد، ولی بعد بی خیال این سرکشی شدند:«پسرِ نیما منزل را فروخته بود به پدر این آقایی که اینجا زندگی می کرد. اینها هم می درخواست کردند بفروشند ولی میراث اجازه نداد. جهت همین ولش کردند به امان خدا. کاش به داد اینجا هم می رسیدند.» او منزل موزه سیمین و جلال را نشان می دهد که چند قدمی با منزل نیما فاصله دارد؛ زیبا، سرحال و سرپا.

خانه «نیما» را سفره‌خانه می‌کنم

این منزل سفره منزل می شود

مرد خریدار هنگامی که می شنود که روز یکشنبه ١٥ نفر با چکش در منزل را باز کرده اند، عصبانی می شود و می گوید:«کی؟ کِی؟ کسی حق نداشته. آقای مسجدی، مالکش رفیقمه. همین دیشب با هم بودیم.» اسمش «آقای نوری» است.

«با منزل نیما چه می کنید؟» با خونسردی می گوید که سفره منزل اش می کند. «گفتن ٨ میلیارد تومان می فروشن. شهرداری مدعی بود که اینجا آثار ملی هست. الحمدلله که خارج شد. دادگاه به نفع ما رأی داد.» صاحب منزل کیست؟ جواب می دهد :«آقای مسجدی. سه دانگ به نام یک نفر. دو دانگ به نام یک نفر و یک دانگ آخر هم به نام یکی دیگر. یعنی سه تا مالک دارد.» آمده تا منزل را متر کند. کنار دیوار عقب نشینی کرده همسایه، قدم های بلند بر می دارد:«باید عرض بالایی رو متر کنم، می دونید که؟ اصلاحی می خوره، هم از ضلع جنوبی، هم از بالا.» همسایه راه می دهد تا زمین پارکینگ را اندازه بزند و خریدار می پرسد:«اندازه عرض خونه تون چنده؟» پیرمرد می گوید:« بالاخره باید تکلیفش روشن شود.» و آقای نوری که دیروز دفتر مالک بوده و حالا منتظر کلید هست، با آب و تاب جواب می دهد:«روشن هست. فقط باید مجوز بگیریم. شهرداری هم حریم رو معلوم کرده. این هم کپی سند. باید بررسی کنم، ببینم بعد از اصلاح چقدر از زمین می مونه. از این طرف ٦ متر می ره، ٦ متر هم از عرض.

مردی که دیوار منزل «نیما یوشیج» را با قدم هایش اندازه می کند، خریدار هست. او عصبانی است که «روز یکشنبه ١٥ نفر با لباس فرم، انگار که به مراسم ختم آدم بزرگی آمد

سند اولش، اونی که مال وقت نیما بود، ٥٨٦ متر بود. ولی الان طبق سند از اصلاح شده است اش ٣٩٦ متر مانده. با این وضعی که من می بینم بعد از اصلاح ٣٠٠ متر به زور می مونه. اول از همه باید بازسازی اش کنیم تا موقتا سفره خونه شه. البته اگر با یکی از وراث توافق کنم اینطور می شه. اصل کاری هم انجام شده.» اصل کاری رای به خروج منزل شاعر از آثار ملی هست، تنها به این علت که اسناد از نظر دادگاه ارزشمند نبوده اند.«خُب نیما یوشیج هنگامی که می آمده تهران، اینجا ساکن می شده. یکی از این اشخاصی بود که اهل ادب و اینها بود. سندی هم به نام نداشت. میراثی ها استناد کرده بودن به نوشته های نویسنده ای که خونه اش همین بغله. شکر خدا دادگاه رد کرد. نمی دونم بنده خدا اجاره نشین بود یا نه ولی خونه مال خودش نبود، مطمئنم. چون سندش نیست. آقای مسجدی معروف؛ که الان خونه مال خودشه، چند ملک جاهای دیگر هم داره. ولی ملک «تابلو»اش همینه که به خاطر رفت و آمد نیما سر و صدا کرده. سر جمع چیز خاصی هم نداره با این همه اصلاحی.»

این کوچه به اسم نیما بود

خانه «نیما» را سفره‌خانه می‌کنم

آقای سالمی ٣٠ سال است که در این محله زندگی می کند. او ١٦ سال پیش را یادش است که میراثی ها آمدند و منزل را ثبت کردند بلکه در امان بماند. آقای سالمی که ٦٠ ساله است و موهایش را مشکی کرده، در روزنامه ها خوانده که بساز و بفروش ها جهت خرید منزل نیما دندان تیز کرده اند و از اینکه هیچ سند مستدلی جهت اثبات تعلق این منزل به نیما وجود ندارد، خوشحال اند.

در یکی از تصویر ها نیما، عینکی به چشم زده، روی لبه ایوان نشسته و کاغذی را به دقت می خواند. آن یکی روی همان ایوان که حالا خاک گرفته و از آشغال پر شده، شراگیم ایستاده و نیما نشسته و به دوربین می خندد. در تصویر دیگر عالیه زن و نیما روی همان ایوان ایستاده اند و هر کدام به نقطه ای نگاه می کنند. یا در آن یکی که تاریخ ١٣٣١ زیرش نوشته شده است و «بهمن محصص» و «نیکلاس بوویه» روی پله های ایوان تصویر شده است و نیما لبخندزنان نگاهشان می کند. از حضور ساکنان خانه، تصویر های بسیار به جا مانده و جز اینها یادداشت های روزانه نیما یوشیج، نوشته های سیمین دانشور و جلال آل احمد، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و شهریار اسناد حضور شاعر در منزل کوچه رهبری اند. دادگاه ولی همه را رد کرد و گفت اینها سند نیست.

«ای آقا. سند مستدل تر از خود مردم؟ این همه تصویر که در روزنامه ها هم چاپ شده. این همه نوشته. اصلا سیمین و جلال آیا اینجا خونه گرفتن؟ خُب به خاطر همسایگی با نیما یوشیج. اصلا سند مستدل تر از اسم کوچه؟ البته آن را هم عوض کردن.» خودش سالهای پیش چند بار با اسپری نام نیما را روی دیوار کوچه نوشته ولی آخر سر تابلویی آبی زدند و اسم کوچه را عوض کردند. «اسم این کوچه نیما بود. تابلو هم داشت ولی هی تابلو رو کندن. من آمدم با اسپری سیاه نوشتم کوچه نیما ولی پاکش کردن. ١٠ بار این کار رو تکرار کردم و آخرش شد کوچه رهبری.» رهبری اسم فامیل یکی از قدیمی های محله است که آقای سالمی می گوید اغلب منزل های کوچه جزوی از باغ او بوده و حالا تبدیل شده است به ساختمان هایی شبیه هم.

جلوی منزل نیما سه ماشین پارک شده است ولی او تعریف می کند که قبلا این کوچه سه متری بود، وسطش هوا آبی جاری می شد و ماشین نمی توانست از آن رد شود. «اطراف اینجا درخت بود. الان هیچی نمونده. این ساختمونی که اوج رفته حیاط و درخت داشت. اینجا سنگلاخ بود و گفتن آسفالت می کنیم که مردم راحت تر رفت و آمد کنن.»

دیوار حیاط را که تابلوی «کوچه رهبر» به آن کوبیده شده، قبل از اینکه ثبت ملی شود تخریب کرده بودند و بعد با پیگیری های سیمین دانشور منزل را نجات داده بودند. «خوشبختانه اشتباه کرده بودن و به جای تخریب خود بنا، اول دیوارها رو ریختن. بعد یک نفر از شهرداری آمد و دوباره دیوار کشید. نماینده میراث فرهنگی هم آمد و یک شماره به دیوار چسبوند و رفت. حالا بعد از شکایت صاحب خونه، وضع بدتر شده. وکیلشون گفته که می تونه این زمین رو زنده کنه. بله، بساز بفروش می تونه همین زمین رو ١٠ میلیارد و بلکه ٢٠ میلیارد تومان بفروشه. کاش این دیوار رو خراب می کردن و به جاش نرده می زدن و تو باغچه هاش درخت و گلی می کاشتن و اینجا می شد خونه شعر نو. این خونه با این سر و شکل جهت هیچکس سودی نداره.» او ٦ ماه پیش هنگامی که در منزل همینطور باز بود و «معتادان» به آن رفت و آمد داشتند، به آن سر زد و دید که دو اتاق تو در تو دارد و یک آشپزخانه کوچک. دی که از حوض قشنگ آبی که قبلا داشت، خبری نبود و درخت های افرا و کاج خشکیده بودند و به جز درهای بیرونی که قبلا چوبی بود و آهنی کرده بودند، درها و پنجره های داخلی هم آهنی شده است بود.

نیما مرد کوچک اندامی بود

مادرِ «آقای چیذری» که همسایه ها می گویند از قدیمی های محله هست، از ساختمان در حال ساختشان می گذرد. کوچه به نام پدر اوست. او زنی چشم آبی و سن دار است که زمانی همبازی «شراگیم» تنها فرزند نیما یوشیج و عالیه جهانگیری بود. همسایه ها می گویند که «شراگیم» منزل را فروخته و دیگر هیچ اثاثیه ای از زندگی نیما در آن منزل به یادگار نمانده است.

«سیمین و جلال فرزند نداشتن و من فرزند نداشته شون بودم. شراگیم هم بود و با هم بازی می کردیم. آنقدر بازیگوش بود که مدام از برادرهای من کتک می خورد. مثل پسرهای این دوره و زمونه. از دیوار اوج می رفت. تو قید این نبود که پدرش کی هست. خُب من هم نمی دونستم تو اون سن. بعد ١٨ سالم شد و ازدواج کردم. از اون وقت خیلی چیزها از یادم رفته.»

کمی حرف می زند خاطرات یادش می آید که «از اون خونه هر لحظه صدای دعوا و فریاد می آمد» و نیما «مرد کوچک اندامی بود» که «عباش رو روی دوشش می انداخت، پشت کفش کهنه اش رو تا می کرد» و «سیگار کشون از خونه شون تا منزل سیمین و جلال قدم می زد».

مادر آقای چیذری، خودش را «خانم رهبری» معرفی می کند، دختر همان آقای رهبری که کوچه نام او را یدک می کشد. همان کوچه ای که نامش عوض شده:« کوچه به نام نیما بود؛ از اول حیاط خونه نیما، تا جایی که حیاط تمام می شد. هر لحظه هنگامی که می خواستیم آدرس بدیم می گفتیم: دزاشیب، کوچه نیما. نیما آدم مهمی بود و نباید اسمش را از روی کوچه برمی داشتند.»

یک طرف کوچه به نام رهبری بود. زن با انگشت فضای دور کوچه را نشان می دهد که قبلا باغ پدری اش بوده. پدرش ٥٠ سال پیش، به نفع مردم عقب نشینی کرد:«رفت شهرداری و گفت می خوام کوچه رو بزرگ کنم.» راه کوچه باریک باز تر شد و این شد که اسم کوچه را گذاشتند رهبری. بعدها کم کم منزل سازی کردند و درخت ها هم از بین بردن شدند. زن رهبری می گوید:« این طرف کوچه تمامش گندم کاری بود. بهشت بود و تبدیل شد به خونه های سیمانی.»

چند پرسش و ٤٧ تذکر

تا قبل از این کمتر کسی پا پی منزل نیما بود. این چند وقت چنان شده است که حتی ، ۴۷ نفر از نمایندگان در مورد تعلل در نگهداری از منزل نیمایوشیج به وزیر ارشاد تذکر داده اند. زیاد از دو ماه طول کشید تا این خبر برسد که منزل نیما از ثبت خارج شده است و هر لحظه امکان تخریبش هست. هنگامی که این اتفاق افتاد گروهی از شاعران، نویسندگان و بازیگران و صورت های معروف بیانیه ای نوشتند و جهت جلوگیری از تخریب منزل نیما در پایتخت کشور عزیزمان ایران و پیگیری بازسازی آن و تبدیلش به منزل شعر معاصر ایران، امضایش کردند. آنها در این بیانیه چند پرسش پرسیده اند:

نقش شرکت میراث فرهنگی در ثبت و نگهداری منزل نیما یوشیج پدر شعر امروز کشور عزیزمان ایران چیست؟ اگر این منزل در فهرست اثار ملی به ثبت رسیده است علت خارج شدن آن از این فهرست چیست و آیا با وجود ثبت شدن در فهرست آثار ملی در سال های گذشته، هیچ گونه تلاشی جهت حفظ و نگهداری و کاربری فرهنگی این ملک انجام نشده است؟ و آیا این بنا در حال حاضر به ویرانه ای تبدیل شده است است؟ از این شرکت می خواهیم که روند پیگیری خود جهت جلوگیری از خروج این منزل از فهرست میراث ملی را به صورت روشن و براق بیان کرده و توضیح دهد که آیا موفق به نگهداری این بنا در فهرست آثار ملی نشده است؟

شهروند /مهتاب جودکی

واژه های کلیدی: دیوار | زندگی | نیما یوشیج | اخبار فرهنگی و هنری


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz