راهپیمایى کردن تیم ملی فوتبال ساحلی ایتالیا

راهپیمایى کردن: تیم ملی فوتبال ساحلی ایتالیا Football saheli tim meli Football saheli iran varzeshi-Football bein – tim meli Football saheli italiya

گت بلاگز اخبار ورزشی و نتایج مسابقات آشپز و رستوران داری که جهت برگزاری نمایشگاه عکس‌هایش به کشور پرتغال دعوت شده است است

یکی از تصویر های صفحه میلادِ کارآموز را خیلی اتفاقی در اینستاگرام دیدم. عکسِ فنجان چایی بر لبه بالکنِ کافه ای با بعد زمینه منظره ای محو ولی رویایی که چراغِ روش

آشپز و رستوران داری که جهت برگزاری نمایشگاه عکس‌هایش به کشور پرتغال دعوت شده است است

آشپز و رستوران داری که جهت برگزاری نمایشگاه تصویر هایش به کشور پرتغال دعوت شده است است

عبارات مهم : آشپزی

یکی از تصویر های صفحه میلادِ کارآموز را خیلی اتفاقی در اینستاگرام دیدم. عکسِ فنجان چایی بر لبه بالکنِ کافه ای با بعد زمینه منظره ای محو ولی رویایی که چراغِ روشن و شیروانی منزل ها در آن پیدا بود. زیرِ تصویر نوشته شده است بود «در جریان باشید که رشتِ قشنگ از بالکنِ کافه قشنگ این شکلیه، هر لحظه این همه قشنگی یه جا جمع نمی شه» کنجکاو شدم سری به صفحه اش زدم و دیدم در معرفی خودش بالای صفحه نوشته «روزنگاری های یک عکاس تهرونی عاشق آشپزی که به انزلی پناهنده شده.»

با او جهت مصاحبه تماس گرفتم. با هم صبح روز جمعه در منزل تهرانش قرار گذاشتیم. خواب ماندم و نیم ساعتی دیر رسیدم و آن قدر بدو بدو کردم که پیش از آن که میلاد در را بازکند، چند نفس عمیق کشیدم تا نایِ سلام کردن داشته باشم. علی رغم من او آرام بود و البته صمیمی و خوشرو. موسیقی ملایمی در فضا پخش می شد و رنگ آمیزی و چیدمان خانه، آن جا را به محیطی پُر آرامش، امن و به دور از هیاهو بدل کرده بود. لیوانِ قهوه را که روی کانتر گذاشت یاد فنجانِ قهوه عکسش افتادم و با خودم فکر کردم همه چیز از ابتدا در دنیای میلاد این همه رنگی و آرام بوده یا او جهت فرار از هیاهوی زندگی این دنیا را جهت خودش ساخته؟ با هم از اتفاقات روزانه زندگی حرف می زنیم تا برسیم به بخش های مهم زندگی اش، علاقه به عکاسی، آشپزی و تصمیم مهاجرتش به بندرانزلی.

آیا کوچ کردی؟
برنامه زندگی من هیچ وقت شبیه آدم عادی نبود و خدا را شکر خانواده ام خیلی حمایتم کردند. منظور از حمایت کردن یعنی مانعم نشدند.

علاقه ای به این شیوه زیست تو داشتند یا نه؟
هر پدرومادری آرزوهایی دارد. ولی آنها والدینی نبودند که بخواهند برسر آرزوهای ارزش با فرزند های ارزش بجنگند. از طرفی فکر می کنم همان قدر که واکنش‌ها پدر و مادرها در تربیت فرزند ها تأثیر می گذارد، فرزند ها هم می توانند بر شیوه واکنش‌ها والدین ارزش اثرگذار باشند و به نظرم، من مسیر درستی را جهت به این جا رسیدن با آنها طی کردم. تمام مسیرهایی که گزینش کردم، هیچ وقت از طرف آدم های زندگی ام یعنی خانواده و دوستانم جدی گرفته نمی شد. می گفتند حالا یک کاری دارد می کند دیگر. اگر از پدر و مادرم بپرسید هیچ وقت فکر نمی کردند که روزی بخواهم تنها یا در شهر دیگری زندگی کنم. هنوزهم البته نسبت به مهاجرتم به انزلی این احساس را دارند.

آیا انزلی؟
خانواده ام یعنی پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام و مادربزرگ و پدر بزرگ مادری ام از رشت و انزلی به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کردند، در شهرزیبا با هم همسایه شدند و پدر و مادرم که هر دو در پایتخت کشور عزیزمان ایران به دنیا آمده و بزرگ شده است بودند با هم آن جا آشنا شدند و ازدواج کردند. یعنی کاملا تصادفی دو خانواده شمالی در پایتخت کشور عزیزمان ایران با هم پیوند می خورند. خب طبیعتا من از بچگی به انزلی رفت وآمد داشتم و چون عاشق دریا بودم، این شهر را خیلی دوست داشتم.

همیشه فکر می کردم در ٥٠-٤٥ سالگی اگر کشور عزیزمان ایران باشم می آیم و انزلی جاگیر می شوم. ولی در روند زندگی چیزهایی به من تحمیل شد و اتفاقاتی برایم افتاد که تصمیم گرفتم این مهاجرت را سریعتر امتحان کنم. ما منزل ای قدیمی در انزلی داریم که امکانات یک منزل مدرن را قطعا ندارد، ولی تصمیم مهاجرت به انزلی را برایم راحت تر کرد و خب امکانی است که هر کسی ممکن است نداشته باشد.

چه اتفاقاتی؟
هوای کثیف تهران. ریه من خیلی حساس شد و به سیگار و هوای آلوده آلرژی پیدا کردم. یک مرتبه دردهای عجیب و غریبی در قفسه سینه ام پیدا شد. اوایل فکر می کردم مسئله از قلبم هست. ولی بعد فهمیدم ریه هایم حساس شده است و با دوری کردن از سیگار و فضای سیگاری ها بهتر شدم.

و همین حساس شدن ریه هایت بهانه مهاجرتت شد؟
نه تنها بیماری، مسأله اینجاست که به مرور وقت هیچ کدام از کارهایی که انجام می دادم ملزم به پایتخت کشور عزیزمان ایران ماندم نمی کرد. الان با چندینه نفری جهت عکاسی کار می کنم، هنگامی که پایتخت کشور عزیزمان ایران می آیم در چند جلسه تصویر ها را می گیرم و یک ماهی روی ارزش کار می کنم و همه اینها باعث شد بالاخره تصمیمم را بگیرم. الان متوجه می شوم که خیلی از حال بدی های من به خاطر این هوا، ترافیک، فشارهای عصبی و شدت جریان ناامیدی و غم در پایتخت کشور عزیزمان ایران هست. چیزهایی که خیلی خیلی آزارم می داد و فرسوده ام می کرد. درواقع من از پایتخت کشور عزیزمان ایران فرار کردم. پیشتر دوست ها و آشناهایی داشتم که بهانه ماندنم در پایتخت کشور عزیزمان ایران بودند. ولی رفته رفته بسیاری از آنها مهاجرت کردند و حتی به دلایل مختلفی مثل بیماری از دست ارزش دادم و یا آن قدر شرایط معنوی ارزش بهم ریخت که از جمع ها کناره گیری کردند.

آیا انزلی؟
زندگی در انزلی جریان دارد و این جریان تقلبی نیست. احساس می کنم زندگی کردن در پایتخت کشور عزیزمان ایران جهت بعضی ها تبدیل به انجام وظیفه شده است ولی درانزلی با این که مردم پرسشها زیادی دارند، جریان درخشان زندگی را در آنها می بینی.

در یکی از تصویر هایت دیدم که از سرطان نوشته بودی، این تشویق آدم ها به رفتن از پایتخت کشور عزیزمان ایران و نجات دادن جان ارزش از کجا می آید؟ از بیماری خودت یا از دست رفتن آدم هایی که دوست ارزش داشتی؟
هر دو. ببین روزی که تصمیم گرفتم صفحه میلادوگراف را در اینستاگرام فعال کنم، خیلی فکر کردم. آن اوایل که انزلی رفتم دغدغه هایم خیلی شخصی بود و خب کسی که دغدغه های هنری دارد، درنهایت نمی تواند زندگی کاملا شخصی داشته باشد و شیوه زندگی اش باید کمی جنبه عمومی و اجتماعی به خود بگیرد. هنگامی که نیازهای اولیه زندگی ام در انزلی برآورده شد، به حدی از آرامش رسیدم و دیدم باید به دغدغه های دیگرم برسم. علاوه بر بیماری یکی دیگر از مسائلی که در پایتخت کشور عزیزمان ایران وجود دارد این است که ما نمی دانیم از چه ترسی ولی خودمان را پنهان می کنیم.حتی اگر آن خودی که پنهان می کنیم خودِ بد و شرم آوری نباشد، باز هم فرقی ندارد.

من فکر می کنم این به کلیشه ای مرسوم مربوط می شود.
دقیقا. اعتیاد به پنهان کردن پیدا کرده ایم. من خیلی تلاش می کردم زندگی ام را شخصی نگه دارم. دلیلش را هم نمی دانم و نمی توانم هم بگویم آدم درون گرایی هستم. اگر صفحه میلاد کارآموز را با صفحه میلادوگراف مقایسه کنی دو آدم کاملا متفاوت می بینی. یکی ارزش آدم خشکی است که تصویر هایش را می گذارد و توضیحی راجع به اش نمی دهد و یکی ارزش هم کاملا برعکس. شهوتی در من جهت حرف زدن و تاثیرگذاری وجود داشت. در انزلی به این نتیجه رسیدم که توقعات شخصی از زندگی ام را تا حدی برآورده کرده ام و بیایم جهت دیگران بگویم که دارم این جا چه کار می کنم، شاید جهت بعضی ها خواندنش جالب باشد.

در این مدت کسی پیامی راجع به انگیزه اش به مهاجرت از پایتخت کشور عزیزمان ایران برایت نزده؟ انگیزه ای که تو باعثش شده است باشی؟
مخاطبان صفحه ام اهل پایتخت کشور عزیزمان ایران و انزلی اند. مردم انزلی جهت ارزش خیلی لذت بخش هست. درواقع امیدی در آنها زنده می شود، هنگامی که می بینند کسی که در پایتخت کشور عزیزمان ایران بزرگ شده، عکاس هست، موفقیت هایی هم در زندگی اش داشته و بازنده نبوده، آمده این جا زندگی کند. البته جهت بزرگسال ها جالب تر هست. از زن های میانسال خبر های زیادی گرفتم که وای قدم بر چشم ما گذاشتی، اگر کمکی از ما برمیاد. اگر تنها هستی… با خودشان می گویند ما فراموش نشده ایم و شهری داریم که مردم تنها مسافت های طولانی نمی آیند تا از آن لذت ببرند، توش آشغال بریزند و بعد سراغ زندگی ارزش بروند. کسی هم است که پایتخت کشور عزیزمان ایران را ول کرده و آمده این جا زندگی کند. البته کسانی را هم داریم که می گویند محیط زیست ما را به کسی نشان ندهید، می آیند این جا را کثیف می کنند و می روند.

از بازیگران و صورت های معروف تهرانی هم خیلی ها صفحه ام را دنبال می کنند و بعضی های ارزش می گویند خوش به حالت و کاش ما هم می توانستیم مثل تو از پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کنیم. زمانی که تصمیم گرفتم زندگی ام را کمی عمومی کنم، نخستین دل مشغولی ام زندگی سالم که یکی از مهمترین دلایل مهاجرتم بود. من در ٨ سال گذشته لب به نوشابه و فست فود نزدم، به شیوه غذا خوردنم خیلی اهمیت می دهم و هر لحظه تلاش کردم غذای رژیمی بخورم و در محیط کوچک زندگی ام، خانواده و اطرافیانم را هم تشویق به چنین شیوه زیستی کنم. با خودم گفتم آیا این حیطه را بزرگ تر نکنم؟

شاید به خودم هم زیاد خوش بگذرد و احساس کنم آمدنم بی فایده نبوده و دارم در ارتباط با انزلی کاری می کنم.اینستاگرام می توانست شکل زندگی ام را به آدم ها نشان دهد و من ترجیح می دادم مخاطبان صفحه ام چیزهایی متفاوت که تاثیرگذاری بیشتری دارند ببینند. اول فکر کردم صفحه آشپزی یا عکاسی بسازم. ولی به این نتیجه رسیدم که این صفحه باید حول میلاد و درگیری های ذهنی اش باشد.

در واقع مخاطبانت از زاویه دید تو به شهر انزلی نگاه می کنند؟
دقیقا و دغدغه های اجتماعی، هنری و.. من را می خوانند و نگاه می کنند و همه اینها اولویت های خاص خودشان را دارند.

این علاقه مندی به زیست سالم از کجا می آید؟
فکر می کنم از هنگامی که تنها زندگی می کنم. نخستین دلیلش تناسب اندام بود. غذاهای سالم درست می کردم و می دیدم دوستانم غذاهایم را دوست دارند و علاقه آنها تشویقم می کرد و رفته رفته آشپزی سالم برایم مهم شد.

این تشویق ها بود که باعث شد آشپزی را حرفه ای دنبال کنی؟
من از بچگی آشپزی می کردم و ١٢ سال مدیر رستورانی خانوادگی بودم، رستورانی که غذاهای ایتالیایی و فست فود سرو می کرد و پدرم و دایی ام در آن با هم شریک بودند. این را هم بگویم که من آن جا از آشپزی چیز زیادی یاد نگرفتم و همان طور که گفتم علاقه ام به این کار به پیشتر از رستوران داری برمی گردد.

بعد علاقه به آشپزی ژنتیکی ا ست.
در واقع علاقه به غذا. علاقه به غذا ما را به سمت رستوران کِشاند. (باخنده) بعد دیدیم این دو هیچ ارتباطی به هم ندارند. رستوران فضای کاملا صنعتی دارد و جز از نظر مواد اولیه تفاوتی با کارخانه ای که به عنوان نمونه بولبرینگ تولید می کند ندارد. تفاوت ما در این صنعت اخلاق گرایی خانوادگی بود که باعث می شد به مردم غذای سالم بدهیم.

چطور توانستی در کاری تا این اندازه فرسایشی ١٢ سال دوام بیاوری؟
در مسیری افتادم که درآمد داشتم و این درآمد چرخ زندگی ها را می چرخاند. در همان روند من کم کم در عکاسی حرفه ای شدم و شروع کردم.

چند ساله بودی که عکاسی را شروع کردی؟
فکر کنم ٢٥-٢٤ ساله بودم. ولی هر لحظه به عکاسی علاقه داشتم و قبل از شروع کار در رستوران، مدتی در یک آتلیه و لابراتوار عکاسی کار می کردم و چند هنگامی که هم در یک شرکت تبلیغاتی گرافیست بودم و به علت این پیشینه، مدیریت بخش هنری رستوران از طراحی لوگو تا طراحی فضا گرفته و عکاسی از غذاها برعهده من بود.

عکاسی با رشته دانشگاهیت مرتبط بود؟
من اصلا دانشگاه نرفتم. هرچه را که به آن علاقه داشتم خودم دنبال کردم، یاد گرفتم و هنوز هم دارم یاد می گیرم. هنگامی که فرزند بودم دلم می خواست گرافیک بخوانم ولی بعضی پرسشها شرایطم را سخت کرد. به عنوان نمونه پدری داشتم که دلش نمی خواست هنرستان بروم. از آن پدرهایی که مثل خیلی های دیگر به غلط معتقدند فرزند های کم هوش و استعداد هنرستان می روند و من باید ریاضی یا تجربی می خواندم و بعد اجازه داشتم کنکور هنر بدهم. خب من از درک پیچیدگی های ریاضی عاجز بودم، در آن رشته چنان گیر افتادم که از مسیر مهم زندگی ام منحرف شدم. البته این تجربه ای شد تا پدرم دیگر به برادرم فشار نیاورد.

ولی به نظرم مقاومتت خوب بوده؟
آره. خیلی مقاومت کردم، ولی خانواده ام هم سریع کوتاه آمدند. البته من دوبار کنکور هنر دادم و عالی ترین دوست هایم را از همان دوران کلاس کنکور دارم. همه دوستانم رفتند، ادامه دادند، فارغ التحصیل شدند و من هنوز دنبال آنها می دویدم. تا این که بالاخره نقاشی قبول شدم؟! (باخنده) نقاشی این وسط دیگر چه بود؟ نرفتم. البته اطرفیان فشار می آوردند که چه اشکالی دارد بروی؟

ولی خروجی های دانشگاه ها باعث شد به ورطه اشتباه نیفتم. دوستانم درهمه کارها از طراحی تا آخر نامه های ارزش از من کمک می گرفتند و تمام این مدت از خودم می پرسیدم اینها در دانشگاه چه کار می کنند؟ چهار سال قرار بود دانشگاه بروم که کارهای آخر نامه، طراحی ها و نقاشی هایم را دیگران انجام بدهند. نه. خیلی کارها بود که دلم می خواست انجام بدهم.

این مسیر من را به چیزهایی که دوست داشتم نمی رساند و خب خانواده ام مقابلم نایستادند و در تمام این مسیرها درنهایت به تصمیم هایم احترام گذاشتند و من از این بابت ازشان ممنون هستم. خلاصه عکاسی را هم خودم یاد گرفتم و تنها در سال های اخیر چند تایی کلاس رفتم که قسمت های تخصصی تر عکاسی مثل فتومونتاژ را یاد بگیرم و حرفه ای شدن برایم مهم شد. کلاس سفالگیری هم رفتم. زیر نظر آزاده شولی آموزش دیدم و خیلی الهام بخشم بود.

و حالا قرار است سفالگری را در انزلی ادامه دهی؟
خیلی خیلی دلم می خواهد.

درمورد دغدغه های غیرشخصی صفحه میلادوگراف کمی زیاد حرف بزن.
فاصله ام خیلی با آدم ها زیاد شده است بود، خیلی کم حرف می زدم و آنها از درگیری های ذهنی ام چیزی نمی شنیدند و به همین علت فکر می کردند از بین رفته اند. بعد از خودم پرسش کردم دغدغه های تو واقعا از میان رفته؟ دیدم نه از بین نرفته و نمی فهمیدم آیا پنهانش می کنم یا از آن صحبت نمی کنم. به سکوت اضطراری تن داده بودم که همه آدم ها درگیرش شده است بودند. انزلی خیلی از این اجبارها را از من گرفت و دیدم خیلی راحت تر می توانم خودم باشم. خب فکر کردم صفحه ای بسازم و با عکاسی و آشپزی شروع کنم و بعد بروم دنبال دغدغه های دیگرم.

آشپزی علاقه دیرینم بود و هر لحظه دلم می خواست غذاهای متنوعی که دستورالعمل ارزش را عوض کردن داده ام و از آنِ خودم کردم ارزش را به آدم های دیگر هم یاد بدهم. همچنین به نظرم عکاسی یکی از هیجان انگیزترین کاری هایی است که هرکس می تواند انجام دهد و چه خوب که من عکاسی، آشپزی و نوشتن بلدم و در انزلی صبح تا شب چیزهای قشنگ می بینم و آیا اینها را با آدم ها به اشتراک نگذارم؟ اول از صفحه شخصی اینستاگرامم شروع کردم، تصویر گذاشتم و تصویر العمل هایی خیلی خوبی دیدم.

در این ماجرا خیلی آدم ها دنبالم کردند. از این راه بعضی دوستان اهل انزلی را شناختم و بازیگران و صورت های معروف فوق العاده بیست و یکی دوساله ای را پیدا کردم که تا حالا هیچ فرصتی جهت آشنا شدن نداشته اند و اصلا آن گَرد ناامیدی را آن جا کشف کردم. تا پیش از آن انزلی برایم شهر توریستی خوش آب و رنگی بود که در آن خوش می گذراندم و حالا در لایه های زیرین آن همه رنگ، خاکستری هایی بود که چشم آدم را می زد.

می دانید؛ من هنرمند ی ام که با مشکل به این جا رسیده و می دانم چقدر باید تلاش کنی تا به برگزاری نخستین نمایشگاه گروهی ات برسی، با گالری ها همکاری کنی و چطور از مافیای عجیب و غریب هنر رد شوی. ما صدها هنرمند بی نظیر داریم که تابه حال کارهای ارزش دیده نشده. دوست نقاش و تصویرگری دارم که هنرمند بی همتایی است ولی همه کارهایش پشت مبل هایش مانده و هیچ وقت کسی نقاشی هایش را ندیده. جهت دیده شدن شانس و سازگاری با بعضی مناسبات لازمت می شود.

تو آن شانس را پیدا کردی؟
توانستم روابط خودم را پیدا کنم. نمایشگاه انفرادی و گروهی در پایتخت کشور عزیزمان ایران و کشورهای دیگر برگزار کردم و چند بار هم مقام آوردم. حالا تصور کن یک فرزند انزلی چی باید چه کند؟ هنگامی که در تمام شهر و استانش یک گالری وجود ندارد و از تمام دنیا تنها پیج اینستاگرام و دوربینش را دارد. یکی از مهم ترین نقاط تمرکز صفحه میلادوگراف پیدا کردن این آدم ها، دورهم یک جا جمع کردن و شناساندن آنها خارج از مرزهای انزلی ا ست. آدم هایی آن جا هستند که خیلی جهت هنر ارزش قایل بوده اند و تلاش هم کرده اند ولی امروز سرخورده شده است اند و فهمیدم مسئله آنها محدود کردن فعالیت های ارزش به انزلی بوده و نتوانسته اند از آن قفس بیرون بزنند.

من قصد دارم با ایجاد فضای رقابتی این فرزند ها را پویا کنم و به آنها انگیزه بدهم. آنها با استعداد، خلاق و بی نظیرند، ولی همه چیز دست به دست هم داده تا سقف آرزوهایشان کوتاه شود. کار با این فرزند ها فرصتی جهت جنگیدن است.علاوه بر این در انزلی خیریه های زیادی در جهت حقوق حیوانات کار می کنند که می خواهم آنها را باهم پیوند دهند و امکان بهتری جهت ‎شان فراهم کنم. حتی دلم می خواهد جهت نجات جانِ معماری قدیمی انزلی و رشت هم کاری کنم.

زندگی در انزلی جریان دارد و این جریان تقلبی نیست
من اصلا دانشگاه نرفتم و هرچه را که به آن علاقه داشتم، خودم دنبال کردم و یاد گرفتم من درشرایطی بودم که بین عصبی زندگی کردن و پول زیادداشتن، پول کم داشتن و در آرامش زندگی کردن، دومی را گزینش کردم.

من عکاسی، آشپزی و نوشتن بلدم و در انزلی صبح تا شب چیزهای قشنگ می بینم و آیا اینها را با آدم ها به اشتراک نگذارم؟
جلوگیری از تخریب منزل ها و مکان های قدیمی انزلی یکی از انگیزه های من جهت راه اندازی صفحه ام بود

هرکسی از مردم انزلی که صفحه ام را می بیند، با خودش می گوید شهری داریم که مردم تنها مسافت های طولانی نمی آیند تا از آن لذت ببرند، توش آشغال بریزند و بعد سراغ زندگی ارزش بروند ولی کسی هم است که پایتخت کشور عزیزمان ایران را ول کرده و آمده این جا زندگی کند.

از بازیگران و صورت های معروف تهرانی هم خیلی ها صفحه ام را دنبال می کنند و بعضی هایشان می گویند خوش به حالت و کاش ما هم می توانستیم مثل تو از پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کنیم.

اوضاع مالی چطور؟
درآمد من از عکاسی ا ست و درآمد ثابتی هم از رستوران دارم.

بعد درآمد ثابتی هست؟
اصلا زیاد نیست. چون بین تعداد زیادی آدم تقسیم می شود.

می دانی منظورم چیست؟ بعضی وحشت ها از قبیل پرسشها اقتصادی باعث می شود تن به شرایطی بدهی که اصلا براساس خواسته ها و انتظارت از سبک زندگی که دوست داری، نیست.
نه. خدا را شکر. من در شرایطی بودم که بین عصبی زندگی کردن و پول زیاد داشتن و پول کم داشتن و در آرامش زندگی کردن دومی را گزینش کردم. می توانستم همین جا زندگی کنم، کاری راه بیندازم و هر روز بدوم. ولی خب چون قرار است یک بار زندگی کنم، ترجیح دادم این راه را گزینش کنم. کسی هم در دنیا نیست که جهت زندگی اش سرمایه گذاری کنم و نگرانش باشم و مجبور باشم مسئولیتش را کامل به عهده بگیرم و خدا را شکر این امکان را داشتم که درگیر خیلی از اجبارها نشوم.

کمی درمورد ایده مرکزی مجموعه تصویر هایت توضیح می دهی؟
به چالش کشیدن تناقض های آدم های جامعه برایم خیلی اهمیت دارد و گاهی این تناقض ها را بدل به طنزی تلخ می کنم و بعضی اوقات هم که برایم متأثر کننده است با بی رحمی توی صورت مخاطبانم می کوبم شان. این پارادوکس ها گاهی مثل طنابی دست و پای آدم ها را می بندد و بی آنکه خبر داشته باشند از حرکت بازشان می دارد.پارسال نمایشگاه انفرادی ام به نام «سرای آینه ها» را با همین ایده برگزار کردم و از آن هم استقبال خوبی شد.

قصد داری در خارج از کشور هم نمایشگاهی داشته باشی؟
در نمایشگاه های گروهی متنوعی شرکت کردم و مجموعه ای از تصویر هایم قرار است خرداد در پرتغال نمایش داده شوند.

آشپز و رستوران داری که جهت برگزاری نمایشگاه عکس‌هایش به کشور پرتغال دعوت شده است است

واژه های کلیدی: آشپزی | ایران | تصویر | زندگی | عکاسی | اخبار ورزشی و نتیجه های مسابقات


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz